تبليغاتX
سیاره سرگردان

آنک درنگی کردم،

و  تنها از برای چند لحظه چشم هایم را فروبستم،

بی درنگ اما، لحظه ها از کنارم پر می کشیدند.

انبوهِ رؤیا هایم شگرف گونه از پیش چشمانم می گذشت.

          نوایی به گوش می رسید:

                                     "غباری در تلاطم بادها "

گویی همه چیز چون غباریست در تلاطم وزیدن بادها.

به سان ِ همان نوای دیرین ِ آشنا:

           "ما و هرآنچه کرداریم

                 چون بارشی از ابری ست،

                            تنها قطره ای مهاجر از آسمان رو به زمین "

آن پائین تر ها را بنگر:

" آری، تنها قطره ای بود،

          قطره ای رو به دریایی بیکران"

هنوز هم نمی خواهی باورش کنی، 

              اما تنها قطره ای بود در دریایی بیکران.

باری، زمان هیچگاه در کنار تو نخواهد ایستاد.

گوش کن؛ باز هم نوایی به گوش می رسد:

                                             " غباری در آشفتگی پیچنده ی بادها"

همه ی آن چه هستیم این است:

                       تنها غباری در تلاطم ِ وزیدنِ بادها.

بیش از این بر درش نکوب!

چه هیچ چیز، 

            حتی آسمانها و زمین ابدی نخواهند بود.

بیهوده بر درش نکوب،

                همچون نسیمی بر گونه هایت می لغزد و دور می شود.

بیهوده بر درش نکوب،

تمامی اندوخته هایت هم پایای آن لحظه نیستند،

                                         آن سان که اکنون گذشت.

 غباری در تلاطم ِ وزیدنِ بادها

               گویی همه چیز به سان ِغباری است در تلاطم بادها


پ.ن. : قالبی برای متن بر نمی گزینم، شاید می توان گفت به نحوی برگردانی آزاد بود از یکی از ترانه های محبوب و قدیمی با عنوان "Dust in the wind" که البته تصرفی نه اندک در متنش انجام دادم و به روشنی خطوطی را در لابلای آن گنجاندم. ترانه ای که نخستین بار توسط گروه کانزاس در دهه هفتاد میلادی اجرا شد. هراسی نیست از بیان اینکه شاید ارتباط با این متن ریشه ای قوی در دلبستگی به دو اجرای وهم آلود و زیبا از این ترانه داشته باشد و چون در قالبی گنجانده نشده تا حدی غریب بنماید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 2:0  توسط پژوهان  | 

موازی با هم گام برداشتند و سوار شدند:

کلاه پروازشان را پوشیدند، سه نفر باقیمانده از اکیپ 7 نفره ی قدیمی، برای آخرین شیرجه های آکروباتیک در هوا آماده شدند... همیشه در محور آرایش بودن را دوست داشت با تمام سختی هایش، بقیه در موعد مقرر از چپ و راست محور همچون مرغهای دریایی به دو طرف شیرجه می رفتند... ولی پرنده ی محور بودن لذت دیگری داشت آخر... ناگهان اجازه می دهی به پایین سقوط کنی و چند حلقه 360 که زمین و آسمان را برای چند لحظه یکسان می کند، بال اوج گرفتن که داشته باشی سقوط آزاد لذت دیگری دارد... لذتش مهم بود،...یک دور، دو دور ، سه، چهار، ... چشمش به چرخش ارقام روی ارتفاع سنج بود ولی داشت به زمان کودکیش فکر می کرد که وقتی برگ برنده در دستش بود برگ دیگری بر می داشت تا بازی بیشتر کش بیاید و زود تمام نشود... آخر او از بازی کردن بیشتر لذت می برد تا بازی را بردن... آخرین نمایش نیز پایان یافت... در آشیانه فرود آمدند...

غروب فرارسید، رستوران پاتوق همیشگی:

شاید می شد اسمش را میهمانی خداحافظی دیگری نهاد... پاتوق همکلاسی های قدیمی... روی میزهای اطراف هم، دسته دسته جمع بودند و همهمه آنقدر بود که راحت باشی... شام را هم آوردند... گذشت و گذشت و سرانجام شوخی ها، خنده ها، زمزمه ها و همهمه ها همگی پایان یافت، زمان بی آنکه کسی متوجه عبورش شود، پوزخند زنان از کنار همه گذشت و نیمه شب فرا رسید ... پیاده گز کردنِ خیابانِ بلند در نیمه شب، جزئی از برنامه همیشگی بود، در کف عریان خیابان کشیده... صدای همهمه ی جمعی از همکلاسی های قدیمی سکوت خیابان را در نیمه شب از جنوب به شمال می شکست... نوبت به عکس های یادگاری با در و دیوار و کوچه های پوست خیابان رسید؛ شاید برای کس ِ دیگری خارج از آن جمع، اینگونه و در آنجا لحظه ها را ثبت کردن ابلهانه به نظر می رسید... سر و صدا ها کم کم داشت رو به اُفول می گذاشت... قطعه ی بلندی از خیابان را در سکوت قدم زدند... به نقطه جدا شدن رسیدند... آرزوهای مختلف و جملات کلیشه ای رد و بدل شد... خداحافظی... تقریباً همه رفتند... غیر از دو دوست...

رفیق، چطوره این آخرین شب کمی بیشتر قدم بزنیم... تا هتل می ریم با هم...

- خوبه، اگه هنوز کافی شاپ هتل باز باشه یه کمی می شینیم و بیشتر صحبت می کنیم...

خیابان بلند چند بار دیگر طی شد... چراغ عابر بارها روی صفر ثانیه مدتها قرمز ماند...به هتل رسیدند...

- کافی شاپ بسته ست... می شه رفت تو لابی نشست و یه چیزی سفارش داد...

- آره، بدک نیست، یه نگاه به منو بنداز..

- اسپرسو؟ نه. خیلی تلخه واسه الآن... دو تا کاپوچینو لطفاً...

- مثه اینکه داره میاره... زیادی  عطر دارچین می ده... بیا، فکر کنم شب از نیمه گذشته و طرف بجای پودر قهوه و کاکائو فقط دارچین ریخته روی کف ... نوش جان کن که دیگه کاپوچینوی سنٌتی جایی نصیبت نمی شه حتی با چند سنت پول بیشتر دادن... حالا توالت سنٌتی که بماند.. [مبادله ی لبخندی همراه با تمسخر] 

از همه دری صحبت کردند... چیزهای بی ربطی که هیچ گاه شاید نمی گفتند. هر دو دوست می دانستند که فقط می خواستند بازی بیشتر کش بیاید... لابی نیمه تاریک را با کاپوچینوی سنتی تلخ ِ نیمه تمام، رها کردند... تلخ تر از آن بود که با جام شکرِ روی میز شیرین شود... باید نیمه کاره رهایش می کردند... زمان به اندازه ی کافی گذشته بود که قبول کنند که حالا دیگر تقریباً همه شان هرکدام به یک سو رفته بودند. همیشه در لحظه ی خداحافظی ها کلام آنچنان که می باید جاری نمی شود... درست مثل همین سه نقطه ها که بیش از تمام حرفهای قصه حرف برای گفتن دارند. سومین نفر در آن لحظه نبود ولی از 4 تای دیگر هم همینگونه خداحافظی کرده بودند... صحنه تکراری بود و کاملاً آشنا... هاله ی نورِ سر در هتل در شب... خداحافظی محکمی بود مثل همیشه... تنها کلام غریب که هیچگاه نمی گفتند ابراز دلتنگی در یک جمله ی چهار کلمه ای بود... یکیشان رو به  هتل بازگشت و سرش به پایین به فرش قرمز هتل چشم انداخته بود و با سنگینی خاصی در قدمهایش می رفت؛ بعید بود که به استراحت شب پیش از سفر فکر می کرده باشد... آن یکی چشم به انتهای خیابان بلند گام در راه پیاده گذاشت... [باهم می ایستیم و جداگانه از پای می افتیم]

- دربست آقا؟

- [فقط] نه [از ماشین گذر کرد و سوار ماشین دیگری شد]...

 چند دقیقه ای در صندلی عقب نشست... در عقب را باز گذاشت تا دو مسافر دیگر هم بیایند... به بلوار همیشه پر ازدحام در آرامش شب نگاه می کرد... آرامش غریبی داشت... در بسته شد... به راه افتادند... چهار مسافر و راننده به سکوت همدیگر احترام می گذاشتند...

درخت، درخت، چراغ، درخت، درخت، پارک، چراغ، درخت، چراغ، درخت، چراغ، درخت، درخت، چراغ، چهار راه، سبز، زرد، قرمز،... سبز، درخت، درخت، چراغ، درخت، درخت، چراغ، دیوار چپ، راست، سبز، زرد، قرمز، قرمز، باز هم قرمز،... حرکت گلفروش های سر تقاطع، چراغ طولانی که برای پاسخ به داستان همیشه مبهم و ترحم انگیز سرگذشت شان در زیر نور قرمز چهار راه رخصت بیشتری می داد و هیچگاه تکراری نمی شد... منفی، منفی ، مثبت.... چشمش به تلاش کودکانه شهرداری در آذین بندی زیر پل بلندِ عابرِ  روی تقاطعِ سیری ناپذیر افتاد که از کتاب هندسه دوم راهنمایی بیرون آورده بودند؛ بوی نم گرفتگی کتاب های از گنجه بیرون آورده شده را می داد... شاید اینجوری همه راننده ها بجای نثار فاتحه به تقاطعی که با اینهمه پول وضعش بدتر شده بود با نگاه به آن طرح سیمی کودکانه حواسشان از اصل قضیه پرت می شد... بوق، بوق، قرمز، قرمز، بالاخره سبز...

ماشین ها، ماشین ها ، پارک دوبل روی دوبل، ایستگاه شکم، ماه مبارک، ساعت یک نیمه شب، ازدحام خیابان، ماشین، ماشین، بوق، عبور، و دوباره جداره ی خلوت خیابان...، مغازه های بسته، مغازه های بسته، پیاده روهای خالی ... [هی تو، آن بیرون در سرما تنها ایستاده ای، می بینی داری کم کم پیر تر می شوی، سردت نیست؟] درخت، درخت چراغ، درخت.... قبل از پل پیاده میشم...

دست در جیبش کوچه را از نیمه تاریکش تنها طی کرد... قدیمترها عاشق راه رفتن در شب های تابستانی بود در لابلای درختان و گوش کردن به صدای شب که صدای جیرجیرک ها بخشی از آن  بود و بوی طراوتی که از لابلای درختان در مشامش می پیچید... یک لحظه خوشحال شد که گویی صدای جیر جیرک ها باز دارد به گوش می رسد ... بیشتر که دقت کرد، دید صدای جیر جیر یاتاقان کولر های آبی است که رو به کوچه هستند و بوی تعفن جوبهای تشنه در تابستان بود که شامه را آزار می داد... سطلهای مکانیزه ی عریان که هر 20 متر سرکوچه ها گذاشته اند... عصر لعنتی فلز و صنعت خالی، شهر بزرگ موشها و گربه ها... قدم ها را تند تر کرد... خوب می دانست اما نمی خواست قبول کند... که ... 

چون زندگی برایش غیر از سرگرمی های شخصی اش و دغدغه هایش در کنار خانواده و دوستانش معنی می گرفت... هنوز هم ترجیح می داد بازی بیشتر کش بیاید تا اینکه با چند لحظه سرخوشی از بردن، باقیِ  روزش را کسالت آور بگذراند... ولی انگار ادامه ی اسپیرال های 360 درجه بیش از اندازه کودکانه بود، باید زودتر تمامش می کرد... پرنده ی محور آرایش به اختیار قبول می کند که آخرین کسی باشد که فرود می آید اما در عوضش تا با آخرین نفر در آسمان بایستد... در قفل در کلید را چرخاند...

پیشخدمت در هتل ته مانده ی کاپوچینوی سنتی را به ته سینک فرو ریخت تا شاید فردا شب، فنجان آماده ی آرام گرفتن بر لبهای مسافری دیگر و دوستانش گردد ... فردا دوباره در راه بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 15:48  توسط پژوهان  | 

[I]

دیرگاهی بود که در نظاره ی قاب های روشن و خالی،

         به انتظار دیدار با چهره ای آشنا،

                  به هزارگوشه ی خاموش این بیکران پر کشیده بود ...

[II]

ناگاه روزی:

            سیاره سرگردان هوس کرد چند صباحی در مدار زمین فرود آید ...

           گاه شمارش که هرگز روزها را به دسته های هفت تایی خط نمی زد،

                 زمینی ها اما نوشتند:

                            آن روز یکشنبه بود.

[III]

 ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 19:21  توسط پژوهان  |